گوهر خود را نزن بر سر هر نا قابلی صبر کن پیداشود گوهر شناس قابلی اینجا حرف دل یک دل شکسته می باشد پس دل شکستن ممنوع. کاش کسی دل شکستن را نمی دانست ویاد نمیداد.پروانه صفت چشم بر او دوخته بودم.ناگاه به خود امدم و سوخته بودم .خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت . این بود وفای که من اموخته بودم.دوستان عزیز نظر یادتون نره
هرروز دور ِخود ، ديوارمي کشم نقش ِحباب با ، پر گا رمي کشم شاعر که نيستم ، نقاش واژه ام تا ميرسم به واژهً تو/يارمي کشم باور نمي کني ، من با قلم تورا هي پاک مي کنم ، تکرار مي کشم گل واژه ات بده يک لحظه بو کنم منت تو را ز طبلهً عطار مي کشم من هرچه مي کشم ، بربوم آرزو انگار تلي از ، آوار مي کشم بازم تو هستي و من هستم و رقيب من اين سه ضلع با ، پر گار ميکشم !! تا مي دود خيال ِتو در کوچهً دلم من شوق ِيک سرک لب ِديوار مي کشم بستند لاي پنجره همسايه ها اگر ـ يک لاي ِباز ِدر بخاطر ِديدار مي کشم
نويسنده: <-BlogAuthors-> مورخ: 87/11/12 در ساعت: 10
چه تنهايم امشب و تنهاييم را تو ناباورانه باور نکردي . و چون قطره هاي پر از شوق باران ،صميمانه و پيوسته از منظر من گذشتند سکوتم و تنهاييم را شکستند . من از لطف باران احساس امشب به دنياي پر شور عاشق رسيدم . واين توسن تيز پاي خيالم چه اندازه پر زرق و برق است . بيا بي حضورت همه کوچه ها سوت و کورن . و دستان لرزان بيد و اقاقي و شب بو مشوش . و رنگين کمان دلم عکس رويت مشوش . بيا تا ببيني تاببيني که تنهاييم چه رنگ است . بيا تا ببيني تا ببيني چه اندازه تنهايي من قشنگ است . ولي کم صد افسوس اي کاش تو معنا و مفهوم بارانيم بودي و دست در دست ط
نويسنده: <-BlogAuthors-> مورخ: 87/11/12 در ساعت: 10
خدايا کفر نمي گويم پريشانم چه مي خواهي تو از جانم مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي خداوندا تو مسئولي .خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
نويسنده: <-BlogAuthors-> مورخ: 87/11/12 در ساعت: 10
انسانها غمي به دل مگير زيرا خود نيز تنهايند زيرا خود نيز غمگين اند با آنکه تنهايند ولي از خود مي گريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شک دارند پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند
نويسنده: <-BlogAuthors-> مورخ: 87/11/12 در ساعت: 10