|
وقتي باران دلتنگي در كوچه باغ قلبت باريد
دلت را دريا كن كه قطره در دريا گم ميشود
وقتي نسيم ملايم احساس در قلبت شروع به وزيدن
كرد نگذار طوفان حوادث ان را در خود گم كند
وقتي جوانه عشق در قلبت جوانه زد
انرا پرورش بده تا پاي افريت روزگار انرا لگد مال نكند
وقتي از روزگار دلسرد شدي باجرقه ي
محبت اتش عشق را شعله را در وجودت شعله ور كن
وقتي از عشق و روزگار هر دو نا اميد شدي
دست به دامان كسي شو كه جز او گره گشاي نيست
ساكت و سر در گوشه اي مي نشينم تا تمناي قلبم را
از درون با التماس خواهش ديگران از بين ببرم
سيلي سرد رو زگار را بر صورت زده
تا قرمزي ظاهر درد درون را پنهان كند
قدمهايم را استوار كردم تا ريزش
قلبم از درون سستي پاهايم را نمايان نكند
در جمع نشسته ام امه تنها ترين
تنهاترين تنهايها هميشه در كنارم است
سر افرازو سر بلند چون سروايستاده ام تا از
شكستن قامتم در زير اوار روزگار كسي خبر دار نشود
تا شايد روزگار اين چنين طي شود
كه باعث رنجش و ازار ديگران نباشم
تقديم به دهاي تنها
|