|
ميكنه يه عشق تازه جست و جو
دلما ميشكنه با اون خلق و خو
غزلاما مي شكنم تو اين گلو
رشته ي عشق من وتو تار مو
ديگه از عشق حتي تو نگو
ديگه با دلم نشو تو روبرو
با دلم بازي نكن بي ابرو
دست تا ديدم من تو دست او
حالا اين شده واسم يه ارزو
كه برم به اوج قله ي يه كوه
توي اسمون پر و بال بزنم
ديگه عشقت را از ياد ببرم
|